سر خط خبر ها
 شهید عبدالمناف معراجی نیا

شهید عبدالمناف معراجی نیا

اسفند ماه سال 63 بود که مناف دوباره عزم رفتن کرد. مادرش گفت: تو که تا بحال 7-8 بار رفته ای جبهه، دیگر بس است.

اسفند ماه سال 63 بود که مناف دوباره عزم رفتن کرد. مادرش گفت: تو که تا بحال 7-8 بار رفته ای جبهه، دیگر بس است. حالا مسئولیتت بیشتر شده، دخترت کوچک است، فرزند دومتان در راه است، دیگر نرو! مناف در جواب گفت: فردای قیامت چطور می خواهی جواب خدا را بدهید! اگر از تو بپرسند : تو 7 پسر داشتی، آنوقت حتی یکی از آنها هم شهید نشده! و ادامه داد: من تا آخر جنگ از جبهه رفتن دست نمی کشم. یا جنگ تمام می شود یا من شهید می شوم. مادرش دیگر نتوانست چیزی بگوید. مناف از نیروهای سپاه بود و در گروه تلویزیونی سپاه خبرنگاری می کرد. اوایل جنگ و زمان ریاست جمهوری بنی صدر یک روز در دانشگاه درگیری شد و مناف که به عنوان یک نیروی سپاهی خود را به آنجا رسانده بود، در جریان درگیری زمین افتاد و آسیب دید. در آن میان یک خانم بسیجی ایستاد تا به مناف کمک کند. آن اتفاق آغاز آشنایی آنها بود و مدتی بعد مناف گفت : ما به یکدیگر علاقمندیم و قصد داریم ازدواج کنیم. همسرش که بهیار بود و پشت جبهه خدمت می کرد بسیار با مناف همراه و هم عقیده بود. می خواستیم برای ازدواجشان جشن بگیریم اما آنها گفتند : می خواهیم عروسی مان در مسجد برگزار شود. مراسم عقد آنها در سال 61 در مسجد پیغمبر(ص) خیابان تختی برگزار شد. مناف تصمیمش را گرفته بود و حرفهای مادر هم نتوانست نظرش را عوض کند. در حالی که چشم انتظار فرزند دومش بود رفت. وقتی می رفت گفت : خواب دیدم خدا به ما پسری می دهد که من اسمش را محمدحسین می گذارم. اگر او به دنیا آمد و من نبودم، نام او را محمدحسین بگذارید. محمدحسین روز عاشورای سال 64 چند ماه بعد از اعلام خبر مفقودالاثر شدن مناف به دنیا آمد. مناف هربار که برای ماموریتهای 10-15 روزه به منطقه می رفت، گزارشهای تصویری تهیه می کرد. ده روز می ماند و دوباره به جبهه برمی گشت. روزهای آخر سال بود و ما منتظر بازگشت او بودیم که یکی از همکارانم از قول یکی از بچه های محله که تازه از جبهه آمده بود، خبر شهادت مناف را داد. بعدها برایمان تعریف کردند، روز 26 اسفند ماه سال 64، مناف که ماموریتش تمام شده بود قصد بازگشت به تهران را داشت اما همکار جوان و تازه کارش از او خواست برای کمک به او یک روز بیشتر بماند. مناف هم پذیرفت. فردای آنروز برای فیلمبرداری با هم به مناطق عملیاتی رفتند و آنها مشغول فیلمبرداری از جریان عملیات بدر بودند که عراقی ها پاتک زدند و رزمندگان اسلام مجبور به عقب نشینی شدند. در همان میان، مناف در اثر اصابت ترکش بر زمین افتاد و به شهادت رسید. چون منطقه بشدت زیر آتش عراقیها بود، نیروهای ما نتوانستند پیکر مناف را با خود به عقب منتقل کنند. وقتی هم که عراقی ها پل ارتباطی را که در مسیر آنها قرار داشت منفجر کردند، پیکر مناف و باقی شهدا در منطقه عراقی ها ماند و مفقودالاثر شد. همیشه منتظر بودیم برگردد، تا پایان جنگ، تا پایان تبادل اسرا بین ایران و عراق، اما...

نظرات خوانندگان